لیمو شیرین غرغرو

فصلها پشت سر هم می آیند و می روند تمام می شوند                

اما تمام شدنی نیست فصل رفتن تو و تنهایی من...

سال نو مبارک





نوشته شده در ۸ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایا ...

امشب مهمانم باش به صرف یک قهوه تلــــخ

وقتش رسیده طـــــعم "دنیایت " را بدانی !!!

 

خدایا وقت کردی این مسیر زندگی مارو

یه بررسی مجدد بکن بی زحمت ...

 

خداجون؟ خودمونیما ...

این ضربه هایی که مـــن میخورم چند امتیازه ...؟

نوشته شده در ۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تقـــویم امسال هم با تقــویم پارسال، هیچ فرقی نمی کند

وقتــــی ...

زندگــــی ...

تا اطلاع ثانوی تعطـــــــیل است ! 

نوشته شده در ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

اون نسلی که هرچی بیشتر خواست کمتــر داشت ماییم !

اون نسلی که جای پیشرفت داشت ولــی نزاشتین ماییم !

اون نسلی که خوب بود ولی بـــد شد ماییم !

اون نسلی که بــــود ولی دیگه داره نیست و نابــود میشه هم ماییم !!!

نوشته شده در ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

هم آرزوم بودی، هم عشق بد تا کرد ...

رویای تو منو، بدجور تنها کرد ...

چشمات دنیامو، بهم نشون می داد ...

بعد از تو این دنیا، از چشمِ من اُفتاد

سکوت کردم چون، این انتخابم بود ...

سکوت کردنِ من، حرف حسابم بود ...

نوشته شده در ٦ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

واسه شیلام !!!

جامانده است چیزی جایی که 

هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد ...

نوشته شده در ٢٦ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

وقتی که رفتی

با دیدن هر صحنه عاشقانه ای

احساس یک پرانتــــــز را دارم

که همه اتفاق های خوب خارج از آن می اُفتد ...

نوشته شده در ۱٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

بعضیا میگن: رفیق مثل لیمــــــو شیرینه

بعد از یه مدت تلخ میشه ...

امــــَا یکی نیست به این بعضیا بگه:

لیمــــــو شیرین همیشه شیرینه ...

تا چاقو به جیگرش نزنن تلخ نمیشه !!!

 

نوشته شده در ٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

یه دی ماهـــی یادش می مونه

چه روزی, چه ساعتــــی و چطور از دلش رفتی!

حتماً بخشیده میشی

امـــا دوباره به دلش برنمی گردی...!!

شک نکن ...

دی ماهـــــی است دیگر ...چشمک

یه سال بزرگتر شدم فقط میتونم بگم "تولـــــــــدم مبارک"

نوشته شده در ۳ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

خدایــــــا !!!

آلودگـــــــی آدمها از حد مجاز گذشته

دنیــــــا را چند روز تــــــعطیل نمی کنی ؟؟

 

خدایـــــــا !!!

به حد کافی، خیـــــــال بافتم

و تنم کردم ....

یه کم واقعیت شیـــــرین لطفاً ...

نوشته شده در ٢۱ آذر ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایا !!!

ببخش دارم بــــد میشم ...

باید از پسِ بنده هات بَر بیام ...

نوشته شده در ۳ آبان ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

روزها رفت یاد تــــو کمرنگ نشد ...

سالها رفت دل ساده مــن سنگ نشد ...

ذهن مــن بستر صد خاطره با یاد تـــو بود ...

نامت از صفحه ی این خاطــــره کمرنگ نشد ....

نوشته شده در ٢٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

بگم به سلامتی؟

به سلامتی چی؟

سلامتیه روزگار، که پیرم کرد؟

سلامتیه زنـــدگی، که هیچ جوره باهام راه نیومد؟

سلامتیه عشـــقم، که گذاشت و رفت؟

سلامتیه دلِ بزرگم، که شکست و هزار تیکه شد؟

سلامتیه دستم، که نمک نداره؟

سلامتیه آدمای اطرافم، که هیچ کدوم معرفت ندارن؟

سلامتیه چــی؟؟؟

بذار بگم به سلامتیه قبــــرم، که با همه بدبختیم بالاخره یه روز

تمام وجودمو بی منت تو آغوش میکشه ...

 

نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

خـــدایا ...

دستهـــایم را زده ام زیـــر چانه ام ...

مات ومبهوت نگاهت میکنم ...

طلبکار نیستم ...

فقط مشتاقم بدانم ... ته قصــــه با مـــن چه میکنی !!!!

 

خدایا ...

اگه مــن نبودم ... 

این همه غــــمو چیکار میکردی؟؟؟

نوشته شده در ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

وقتی دنیایت

به اندازه یک نفر کوچک می شود ...

و یک نفر به اندازه خــــدا برایت بزرگ ...

قمــار بزرگی کرده ای!

اگر برود ...

دین و دنیایت را یک جـــا باخته ای ...!!

نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

افسوس ...!

 به خاطر تمامِ لحظاتی که می توانستی

"مردِ من"  باشی نــــه "درد من"

 

خاص بود ...

اما چه فایده !!!

خاصیت نداشت ...

 

 

نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایــــــــــــا !!!

چه کرد روزگـــارت با "مــن"

که دیگر، گریه ام

آرام نمیکند مـــــرا ...؟؟؟

نوشته شده در ٢٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

دلم که برایت تنــگ می شود

سرک میکشم لا به لای نوشته هایم

هیچ جای دیگری نیست که اینقدر پر باشد از تـــــو ...

دوستت دارم!

بهایش هم هرچه هست

روی چشمانم ...!

 

 

دلتنگی هم حس جالبیست ...

داغ نیست

امــــا ...

می سوزاند ...!!!

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

خدایـــــا !!!!!

قسمت و حکمتت بمونه واسه اونایی که، دَرکــش میکنن ...

برایِ مــنِ نفـــــهم ، فقـط معجــــزه کن !

نوشته شده در ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

از تنهایی،

      خسته شده ام ...

از رسیدن،

      نا امید ...

 از تـــــو،

     دلــسرد ...

دلــم به هیچ چیزی خوش نیست،

     امـــا ...

چرا نمی توانم عاشقت نباشم ...!؟

نوشته شده در ۳۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

گنــــاهانم را دوســت دارم !

بیشتر از تمـــامِ کارهای خوبـــــی که کرده ام...

می دانی چــــرا !؟؟

آن ها واقعــــی ترین انتخاب های مــــــن هستند ...

نوشته شده در ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

چه کسی می گوید، دوری سردی می آورد؟

وقتی که هنوز با یــــادت

بنــد بنــدِ وجودم گـــرم می شود ...

 

 

کاش میشد انگشت را تا تهِ حلق فـــرو بــُرد

و بعضی دلبستگی ها را یکــجا بالا آورد ....

نوشته شده در ٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

یک بار که تنـــها بمانی

یک بار که بشکند دلــت....

غـــرورت ...

اعــتمادت ...

هــمین یک بارها کافیست

تا یک عمــر

از پشتِ نگاهی ترک خورده به آدمــــها بنگری

آنقدر تیـــز و بـــُرنده میشوی که

بایـــــد

تابلوی "ورود ممنــــوع" را به خودت وصـل کنی ...

 

 

نوشته شده در ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

مــن سزاوار این "فراموشـــی" نبودم...

همان طور که تـــو،

لایق این "عشــــق" نبودی !

 

 

نوشته شده در ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

ای کاش دلــیل شــــب بیداری هایم

 بــودنت بود ...

نه، نبــودنت !!!

نوشته شده در ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

درست یک سال از بـــدترین روز زندگیم گذشت....

 

آدم های اطرافم را عوضــی انتخاب نکردم !

گذشت زمــــان عوضــیشان کرد...

همین !!!

نوشته شده در ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایا !!!

این روزها ...

دلتنگم...

باور کن این یکی دیگر شعر نیست ...

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

مـــادرم تنها بتــی است که 

 شکسته هایش هم بر مـن خــــدایی می کند...

"روز مــادر مبـارک"

نوشته شده در ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

این روزها،  تلــخم ...

دست برداشته ام از توجهِ بی وقفه به حضــور آدم ها

پرهیز می کنم از ثبــت وجودهایی که ماندگاری ندارند...

این روزها تلــخ تر از همیشه

از همه ی آدم ها بریـــده ام ...

نوشته شده در ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

دست و دلم به هیچ چیز نمی رود

فقط ...

دلم ،گــریه می خواهد ...

و دستم، دستانت را ...

 

ای کاش...

یــا بودی یــا اصلا نبودی !!!

اینکه هستی و کنارم نیستی

دیــــوانه ام می کند...

نوشته شده در ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

عشقم!!

تحویل نمیگیرم سالی را که بدون تــــو تحویل شود  ...

 

بهار امسال بی تـــــو، برایم از پاییز غم انگیزتر است ...

 

سال نو مبارک ...

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

به سلامتیه

اونــــی که اومد تو زندگیـــم

به آینـــده و احســاسم، گنـــد زد، رفـت 

ولی بـــاز به یــادشم ...!

 

به سلامتیه

اون و یــارش، من و یــادش

اون و فــابش، من و فــازش ...

 

بچم!

"تـــــو" هنوز با تمامِ نبودنت، تمام بودنِ منی ...

نوشته شده در ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

این لحــظه های تمام نشدنی،

برایم سخت میگذرند ...

نبضم کنــد میزند ...

قلبم تیــــــر میکشد ...

دارم صــدای خُـــــرد شدن احساسم را ....

لا به لای چـرخ دنده های زندگــی میشنوم ...

خُـــــرد شدم، به جرمی که نمیدانم !!!

نوشته شده در ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

طلب دارم از زندگی

تمــــام آرامشم را ...

مرگ که دیگر حقــــم بود !!!!

 

من نا امیـــــد نیستم

هر شب پر از امیـــد می خوابم

هر شب میخوابم به امیـــد این که دیگر "بیـــــدار" نشوم ...

نوشته شده در ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

سنگ شدن قلبم

اولین سین سفره ی عیـــــــد امسال مــن است ...

نوشته شده در ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

غمـــگین ترین روز زندگیم روزی بود

که عزیزترینم به بودن در کنار دیگری تـــن داد...

 

غمـــگین ترین جای خاطره اونجایی که

کـــم کــــم احساس میکنی چهرش داره از یـــادت میره...

 

 

نوشته شده در ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

جایت را با دیگری پُـــــر می کنند

احساس ... ســــیری چند ؟؟!

آدم های عجیبی دارد اینجا!

دوستی هایشان ناگهانی ست

دلبستن شان غریب است

و...

رفتنشان آشــــــناست ...

نوشته شده در ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

رفتی و روزهـــــا گذشت ...

هنـــــوز زنده ام

ولـــــی نمى دانی

چقـــدر سخت است نقش زنده هــــا را بازی کردن ...

 

بــرای کشتن کسی که تــــوی دلـت زندست ...

باـید روزی هـــزار بار بمیری !!!

نوشته شده در ۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

از قوی بودن خسته ام ...

دلم یک شــانه می خواهد

تکیه دهم به آن و بی خیـــال همه دنیـــا، دلتنگی هایم را ببارم ...

 

امروز که این مطلبو می نویسم،

به تقویم روی دیوار دقیقاً

سالِ هزار و سیصد و نبودن توست ...

آره عشقم، تاریخ بی حضور تــــو اینگونه می گذرد!

نوشته شده در ٢٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

میگن ولـــنتاین روزِ عشــــقه ...

ولی من نه عشــقی می بینم، نه احساسی !!!

فقط یک مشـــت نقاب ...

روزِ تئـــاتر مبـــارک...

نوشته شده در ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نه حوصله دوســـت داشتن دارم

نه می خواهم کسی دوســـتم داشته باشد!

این روزها ســـردم

مثل دی، مثل بهــــمن، مثل اســــــفند، مثل زمســــتان

احساسم یخ زده، آرزوهایم قنــــدیل بسته

امیدم زیر بهمنِ ســـردِ احساساستم دفن شده

نه به آمدنی دلـــخوشم و نه از رفتنی غمگین

این روزها پر از سکـــوتم ...

 

نوشته شده در ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

خدایــــا !!!

من صبورم

اما...

دلتنگی من چه می داند صبوری چیست !؟؟

 

 

خدایــــا !!!

این روزها کمی مرا تلاوت کن

شاید ختم شد جز هزارم دلتنگی ام!

 

 

خدایـــا !!!

مى ترسم بگم شُکرت برای این زندگی

فکر کنی دارم بهت تیکه میندازم !!!

نوشته شده در ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نمی دانم گناهِ توست

یــــا

عیبِ چشمهای من ؟

اینکه ...

" بعــــد از تـــــو"

تمامِ عالم از چشمـــــم افتاده اند ...!!!

نوشته شده در ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

گوشه گیرترین آدم دنیــــا شده ام ...

کجایی که ببینی

نبودنت با من چه کرد!!!

 

تمامِ این چند سال و اندی عمرم به کنار

من فقط ... 

به اندازه ی همان صَدُم هایِ ثانیه ای که

در هوای عطرِ آغوشت، نفس کشیدم

زندگی کردم...

 

نوشته شده در ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خسته ام، از تظاهر به ایستادگی

زور که نیست !

دیگر نمی توانم بی دلیل بخندم

و با لبخندی مسخره وانمود کنم که

همه چیز رو به راه است .

زور که نیست ...

اصلا دیگر نمی خواهم بخندم ...

می خواهم لج کنم

با خودم، با همه ی دنیا !!!

چقدر بگویم فردا روز دیگریست!!!

و امروز بیاید و مثل هر روز باشد

و تـــــو نباشی ....

 

 

نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تلــخ عاشقی می کنم ...

لـج می کنم ...

بداخلاق می شوم ...

دستِ خودم نیست ...

ساعت و زمان هم ندارد !

تــــــو که نباشی ...

زندگی به کام من تلخ است ...

نوشته شده در ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

یه دی ماهی توی زندگی یاد گرفته:

دوست بشه، بخنده، ببخشه

اما یاد نگرفته کسی رو فراموش کنه ...

 

شنیده ام چنین روزی ، روز میــــلاد من است

امــــا،

گویا سپری شد بی آنکه بدانم آتش شمع چندمین

سال زندگیــــــم را به خاموشی سپردم !!! 

 

خیلی سخته روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که عاشـــقشی ...

خیلی سخته روز تولدت که باید خیلی خوشحال باشی

 یه بغض مثل کنه بچسبه بهت و تو حتی

نتونی گریه کنی و الکی بخندی تا اطرافیان نفهمن که چی شده ...

 

نوشته شده در ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

گناهِ کیست ؟؟؟

حادثه ها؟

خاطره ها؟

فاصله ها؟

جاده های دور و دراز؟

یا دلِ من؟؟؟ که برای تو تنگ شده است!!!

 

 

دلتنگ می شوم . چشمانم را روی هم می گذارم

بلکه یادت را فراموش کنم ...

تو بگو دلم،

مگر می شود یک دنیا را فراموش کرد !!!

 

دلم برایت تنگ شده است

قدِ یکی از سه نقطه ای آخر نوشته هایم ...

 

نوشته شده در ۱۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایــا!!!

مگر بودن او در کنارم، چقدر از جهانت را می گرفت !؟؟

 

خسته ام،

 اما، تحمل می کنم ...

خدایـــا !!!

روزگارت با مــن و احســاسم،  بد تا کرد ...

 

نوشته شده در ٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تلخ میگذرد ...

این روزها را می گویم ...

که قرار است از تــــــو که آرامِ جان لحظه هایم بوده ای،

برای دلم، یک انسانِ معمولی بسازم ...

 

خودم را آماده می کنم برای رقـص ...

باید در جشن آشنایی تــــــــو وعشقِ جدیدت سنگ تمام بگذارم...

نوشته شده در ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

می گفتند: سختی ها نمک زندگیست...

اما چرا کسی نفهمید که، نمــک

 برای مـــن که خاطراتم زخمی است!!!

شور نیست؛

مزه "درد" می دهد ...

 

دلِ هرزه ای ندارم که از این بوم روی اون بوم بشینه...

دلخوشی آخرش تـــــو بودی !

خاکـــش کردم ...

 

نوشته شده در ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

به هیچ عشقــــی، دیگر ایمان ندارم ...

کــافر شده ام !!!

گناهش پای تـــو ...

 

از فـــردا بیشتر مراقب باش !!!

تقاص اشـــــک های امشبِ من،

سنـــگین تر از تمامِ

روزهایی است که عاشقـــــانه گریه کردم ...

نوشته شده در ٢٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

من چیزِ زیادی را از دست ندادم با رفتنت!

کمی دلم شکست، شب ها گریه کردم ...

یادگارش سردرد هر شبم شد...

یکم از آرام زندگی کردن فاصله گرفتم ...

چیزِ زیادی نشده، باور کن...

تو بیشتر از من باختی !!!

تو...

عاشق ترین قلبِ دنیا را باختی...

هیچ کسی به اندازه من، عاشقت نمی شود !!!

 

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

دوست داشتن ادعای تو بود

اما...

من ثابتش کردم!

 

بیشتر از آن چه سزاوارش باشم

بهم صدمه زدی!!!

فقط به این خاطر که،

بیشتر از آن چه که سزاوارش باشی

عاشقت بودم...

 

می توانی به حساب سادگی ام بگذاری،

که با تمام کم لطفی هایت

هنوز هم دوستت دارم...

 

 

نوشته شده در ۱۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

من از تو هیچ نمی خواهم

فقط ...

فقط به کسی که عاشـــقانه دوستت دارد

بگو :

حلالم کند اگر هنوز، شب ها 

با یادِ تو می خوابم ...

نوشته شده در ۱٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تقصیر من چه بود ؟؟؟

آنقدر لباس مردانگی برازنده ات بود ،

که حتی خدا هم نفهمید

پشت آن لباس مردانه،

چه موجودِ نامردی آفریده است !!!

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

شب ها خوابم نمی برد از

دردِ ضرباتِ شلاقِ خاطرات، روی قلبم ...

بی انصاف! محکم زدی، جایش مانده است!!!

 

آرام تر ببوسش...

حسودی اش می شود !

دردش می آید!

ردِ پایِ خاطراتم، روی لب هایت ...

نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایــــــــا!!!

غلط کردم گفتم، مواظبش باش...

تو برش گردون، خودم مثل چشام مواظبشم...

 

خدایــــا!!!

"آسمان" چه مزه ایست؟

من که تا به حال فقط "زمین" خورده ام !!!

نوشته شده در ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

از من خواست حلالش کنم

همان کسی که با بی رحمی، محبت هایم را

حرام کرده بود ...

 

استغفار می کنم

 از آن، دوستت دارم هایی که حرامت شد...

نوشته شده در ٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

سهم تو از من هرچه بود؛

سپردی اش به باد...

سهمِ من از تو، هر چه بود ...

هست ...

به همان طراوت و گرمایِ آغازین!

عزیز می دارمش تا آخرین نبضِ بودن ...

تا لحظه ی سپردنم به خاک ...!

نوشته شده در ۳ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

این جاهای خالی

که نبودنت را به رخم می کشند

چه می دانند...

فرهادت شده ام، با تمامِ زنانگی ام!!!

و چه شب ها که

خوابِ شیرینت را نمی بینم ...

 

آنقدر زیبا عاشق او شده ای

که آدم لذت می برد از این همه خیانت!!!!

روزی هم اینگونه عاشق من بودی...

یادت هست لعنتی؟؟؟

نوشته شده در ۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

آرزو می کردم که در جشن میلادت تک ستاره آسمان چشمانت باشم!

تا در آغوشت طولانی ترین شبم را تقدیمت کنم !

و در کلبه انتظارت، بوسه هایم را مهمانت ...

امـــــا...

در شب هایِ خوشبختی تو...

سهمِ من، تنهاییست

و در دلِ من اما، فقط آرزوی تـــوست !!!

 نیستی؛ ولی من یادم نمیره چقدر دوستت دارم ...

تولدت مبارک عشقم...

نوشته شده در ٢٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

حرفت که می شود...

با خنده می گویم: یادش بخیر، فراموشش کردم ...

اما نمی دانند؛ هنوز هم که کسی اشتباه تماس می گیرد...

سست می شوم، که نکند "تـــو باشی !!!

نوشته شده در ۱۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

سلامتیِ خودم که بهتر از همه بلد بودم بهش دروغ بگم

ولی نگفتم !

سلامتیِ خودم که راحت می تونستم خیانت کنم

ولی نکردم !

سلامتیِ خودم که در بدترین شرایطش هم ترکش نکردم !

سلامتیِ خودم ...

که این همه احمقم که هنوزم دوسش دارم !!!

نوشته شده در ۱٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

می گویند ســـاده ام ...!

می گویند تـــو مــرا با یک نگاه ...

یک لبـــخند ...

به بــازی گرفتی ...!

می گویند ترفند هایت، شـــیطنت هایت ... 

و دروغ هــایت را نمی فهـمیدم ...

می گــویند ســاده ام ...!

اما من فقط  دوسـتت داشتم ...

همیــــن ...

هنوز هم دوسـتت دارم ...

و آنها این را " نمی فـــهمند" !!!

نوشته شده در ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

دختر بودن هم تاوان دارد!!!

دوست می شوی...

دل می بندی ...

تنت را از روی عشق "نه"  هوس به او میسپاری ...

می رود...

آن زمان تو هرزه ای...

ولی او، فقط کمی دختر بازی کرده است !!!

 

 

نوشته شده در ٢ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نامم را والــدینم ...

زبانم را کـشورم ...

دینم را اجـدادم ...

حرفه ام را جـامعه ام ،

انتــخاب کردند ...

از دارِ دنیـا یک عشـق را خـودم انتـخاب کـردم؛

که آن هم "عوضــی" از آب درآمـد...

 

نوشته شده در ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

باور کن "من" تنهاترین ضمیر دنیاست

و "او" خوشبخت ترین ضمیر دنیا !

چون "تو" را دارد ...

 

فکر نکن که به پایت می نشینم !!!

بلند میشوم، آرام چرخی می زنم و مطمئن می شوم که نیستی

بعد، بر می گردم سرِ جایم،

سرم را می گذارم روی زمین و میمیرم ...

 

نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

حالا که رفته ای ...

ساعت ها به این می اندیشم

که چرا هنوز زنده ام ؟

مگه نگفته بودم، که بی" تــو" میمیرم !

خدا یادش رفته است، مرا بکشد ؟!

یا تــو قرار است برگردی ؟؟؟

نوشته شده در ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

عشقم !!!

تا آخرِ عمرت مدیونی ...

به کسی که باعث شدی ...

بعد از تو، دیگه عاشق

هیچـــکس نشه ...

می فهمی ... این بزرگترین گناهه !!!

 

نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

عشقم،

کمترین آرزویم برایت این است:

که با چشمان مهربانت، هرگز "نامهربانی" روزگار را نبینی ...

هرچند که با من نامهربان بودی !!!

 

 

از "تــــو" دلگیر نیستم ؛از دلم دلگیرم...

که بیوفاییت را صبورانه تحمل میکند ...

 

چه می دانی از دلِ تنگم ؟

گاهی به خدایت التماس می کنم، فقط خوابت را ببینم ...

می فهمی!!!؟ خوابت را ...

نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

من زانو هایم را به آغوش کشیده بودم

وقتی ...

تو برایِ آغوش او، زانو زده بودی ...

 

گفتی: نفرین میکنی ؟

گفتم: نه، اما از خدا میخوام

هیچکس، اندازه من "دوستت" نداشته باشه...

نوشته شده در ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایا !!!

 کاش اعتراف کنی

جهنمی در کار نیست...

برای ما، همین روزهای برزخی زمین کافیست...

 

خدایا !!!

این روزا تموم که شد؛ میام میزنم رو شونه ت، میگم:

جنبه رو حال کردی ...؟

نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

هیچ شباهتی با یوسف نبی ندارم

نه رسولم!

نه زیبایم!

نه عزیز شده ام!

نه چشم به راهی دارم،

فقط ...

 در چاه خاطرات تو افتاده ام ...

نوشته شده در ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

مرد ها مهربانند و زن ها خودخواه !

دلیلش هم اینه که خیلی از زن ها،

حاضر نیستند به مردی که نمی شناسند کمک کنند!

ولی مرد ها حاضرند، حتی برای زن های غریبه بمیرن ...

چقدر این مرد ها آقان !!!!

نوشته شده در ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

واستا دنیا، من می خوام پیاده شم!

همین جا ...؟

بله لطفاً ! چقدر میشه ...؟

کجا سوار شدی ...؟

دهه شصت بود ...

برو آبجی ... صلوات بفرست ...!

از شما، بدبخت بیچاره ها که نمیشه پول گرفت ...

 

نوشته شده در ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

می گویند:

خوش به حالت؛ از وقتی که رفته حتی خم به اَبرو نیاوردی !!!

نمی دانند بعضی دردها، کمر خم می کنند، نه اَبرو ...

 

رنج عظیمی ست،

وقتی به یاد می آورم که چه چیزهای فراوانی را

 هنوز به تو نگفته ام ....

 

 

نوشته شده در ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

درد یعنــــی:

مرور مسیـــج هایی که، یک روزی باورشـــان داشتی...

و امـــروز !!! 

به دروغ بودنشـــان ایمــان آوردی ...

 

 

نوشته شده در ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

یادت باشه، اگه یه روز احساس کردی که واقعاً دوسش داری؛

حتماً بهش بگو

چون یه روزی می رسه که

این جمله ی قشنگ مثل یه بغض

تو گلوت می مونه

و حتی اگه، با فریاد هم بگی

بازم مثل یه بغض می مونه

چون، اونی که باید اینو بشنوه

دیگه نیست

و حال و روزت میشه

مثل الانِ من ...

 

 

نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

حالش را داری کمی به حال من گریه کنی ؟؟؟

برای دلتنگی هایم !

برای تنهایی هایم !

برای خستگی هایم !

برای بی کسی ام در اوج شلوغی !

گریه های پنهان در پشتِ خنده هایم !

و تمامِ حرف های نگفته ام ؛

برای هر کدام می توان،

تا آخر دنیا اشک ریخت و گریه کرد ...

نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

برو !!! ترس از هیچ ندارم ...

وقتی یقین دارم

بیشتر از من کسی دوستت نخواهد داشت

بیشتر از من کسی طاقت کم محلی هایت را ندارد

برو ...!

ترس برای چه ؟؟

وقتی میدانم یک روز تف می اندازی

به روی تمام آنهایی که بخاطرشان

"من"

 را از دست دادی !

 

نوشته شده در ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

سریع ترین نقاشی بودی 

که دیدم در یک چشم به هم زدن

روزگارم را سیاه کردی ...

نوشته شده در ٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

ســرنـــوشـت !؟

پاپوشِی برایم دوختی، که در به در فاصله ها شدم ...

دهانم چنان از آشی که برایم پخته بودی، سوخت؛

که از ترس؛

آب یخ را هم قبل از خوردن، فوت میکنم !!!

 

نوشته شده در ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

مشترک مورد نظر،

 خطــــــــــشو،

تــــــــــــــو رو،

وقــــــــــــار و

نجـــــــــابتتو،

احســـــاستو،

عشــــــقتو،

وجـــــــودتو،

به یه مانتو کوتاه

و آرایش غلیظ

و به یه عشــــــوه گری فروخت و رفت !!!

 

 

 

 

نوشته شده در ٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

گاه؛ دلتنـــگ می شوم. دلتنـــگ تر از تمام دلتنگــــی ها

حسرت ها را می شمارم،

و باختن ها،

و صدای شکستن را

نمی دانم من کدامین امید را ناامید کردم ...

و کدام خواهش را نشنیدم،

و به کدام دلتنـــــــگی خندیدم

که چنین دلتنـــــــگم !!!

 

 

نوشته شده در ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

هی غریبه! شب عروسی رژ لب صورتی بزن؛

آقای من، قرمز را دوست ندارد ...

درِ ماشین را بگذار او باز کند؛

 این کار را دوست دارد...

وقتی دستانت را میگیرد؛

دستانش را فشار بده؛این کار آرامش میکند ...

زحمت کراوات دامادی را نکش!

من سلیقه اش را میدانم، برایش گرفته ام ...

خلاصه کنم بانو ... جانِ تو و جانِ آقای من !!!

 

 

نوشته شده در ۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

آن روز، چقدر به دستانم فشار می آمد،

 تا " نامِ" تو را روی صندلی کلاس حک کنم !

و امروز چقدر به قلبم فشار می آید

 تا یادِ تو را "فراموش" کنم ...

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

حالِ من یعنی:

یک قدم،از افسردگی آنطرفتر ...

نوشته شده در ٢٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

"او" راحت از من گذشت ...

اگر خدا هم راحت از " او" بگذرد !

قیامت را، من به پا خواهم کرد ...

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

غیرت مردانه ات کجاست ؟

زمانی که معشوقه ات از تجاوز تنهایی رنج میکشد،

به جای درکش، ترکش کردی !!!

نوشته شده در ٢٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایا !!!

مرا چه طعمی آفریدی،

 که زود ازم سیر شد ؟؟؟

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

بهم می گفت با دنیا "عوضم" نمی کنه

راست می گفت

با دنیا نـــه، با یکی دیگه عوضم کرد  ...

نوشته شده در ٢٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

لامصب ...

این هـــمه استـــخوان در بدنـم بود !!!

چــرا "دلمو" شــکســتی ؟؟؟

نوشته شده در ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

آهای عشقم ...

تمام روزهایی که "سرگرمیت" بودم،

"زندگیم" بودی !!!

نوشته شده در ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

باید فکرش را می کردم، وقتی میگویند:

"دنیا کوچک است" یعنی چه؟

آنها می دانستند، تمام دنیای من خلاصه می شود،

در عرض شانه های مردانه ات ...

به همان کوچکی ...

با همان عظمت ...

نوشته شده در ۱۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

قول داد تا آخر دنیا بماند !

سرِ قولش هم ماند،

همان روزی که رفت برای من آخر دنیا بود ...

نوشته شده در ۱۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خنجری که بر پشتم خورد، بویش آشنا بود !

عطرش را خودم خریده بودم ...

نوشته شده در ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تنــــهایی تاوانِ هــــمه "نـه"هایست که نگفتم تا دل کســـی نشکند ...

تنــــهایی تاوانِ هــــمه "محــبت" هایست که زیادی هدر دادم تا دلی به دست بیاورم...

تنــــهایی تاوانِ هـــمه "دوســـتت" دارم هایست که جـــدی گفتم...

تنــــهایی تاوانِ هـــمه "سادگی" هایست که در این دنیای هزار چهره خرج کردم...

تنــــهایی تاوانِ هـــمه "خوشبینی" هایست که به دنیا و آدماش داشتم...

نوشته شده در ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

پیکتو بالا بگیر ...

بزن به سلامتیه، آرزوهایی که هیچ وقت لمس نکردی !!!

بزن به سلامتیه، عشقی که طالعش با تو نبود و هنوزم دوسش داری !!!

بزن به سلامتیه، شبهایی که تو در تنهاییت گریه کردی و نمی دونستی چرا !!!

بزن به سلامتیه، اونی که گفت: دوستت داره، اما تـــا آخرش باهات نموند !!!

نوشته شده در ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

چقدر دلم تنگ شده واسه شبایی که تا صبح بیدار بودم

یه لحظه خواب به چشمام نمی اومد

از ذوق دیدار فردا ...

عاشقانه هامو مرور می کردم ...

کاشکی دوباره اون روزا می اومد ...

نوشته شده در ۱٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

به سلامتیِ اونایی که با هر چی بُر خوردن، آس موندن ...

 

به سلامتیِ اونی که بوی نبودنش تمام اتاقمو پر کرده ...

 

به سلامتیِِ کسی که دیگه بهش زنگ نمی زنیم اما اگه بفهمیم گوشیش خاموشه دق میکنیم ...

 

به سلامتی اونایی که خیانت رفیقو دیدن اما آخرین برگ رفاقتو نچیدن ...

 

 

نوشته شده در ۱٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

بدترین چیزِ دنیا می دونی چیه ؟

اینه که، هر دوتاییتون عاشق هم باشین اما یه نفرِ ثالث همه چیز رو بهم بریزه ...

نوشته شده در ۱٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نداشتنِ تو یعنی اینکه، دیگری تو را دارد ...

نمی دانم، نداشتنت سخت تر است یـــا

تحمل اینکه، دیگری تو را داشته باشد !!!

نوشته شده در ۱٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

دیگر هیچ مردی به هوایت سر به بیابان نمیگذارد!

ساده شده ای لیلی جان !!!

مردان روزگار ما، با یک کلیک روزی هزار بار عاشق می شوند ...

َ

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

هیچ وقت، هیچ انسانی را تا مقام خدایی ارتقاء ندهید!

لعنتی می رود از آن بالا، عذابی نازل می کند بدتر از عذاب الهی ...

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

به سادگی رفت؛ نه اینکه دوستم نداشت ...

نـــه !!!

فقط فهمید خیلی دوسش دارم ...

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

فراموشت خواهم کرد، باشه هر چه تو بگویی...!

کمی زمان می خواهم

هر وقت توانستم نفس کشیدن را فراموش کنم ...

تو را هم از یادم خواهم برد ...

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایا التماست میکنم، همه دنیات ارزانی دیگران!

ولی آنکه دنیای من است ...

مالِ دیگری نباشد ...

لطفاً ...

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

عشق یعنی، حتی اگه بدونی نمی خوادت،

بدونی نمیشه،

اما ...

نتونی ترکش کنی،

نـه خودشو، نـه فکرشو ...

نوشته شده در ۱٤ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نه !!!

21 دسامبر، پیشگوِِِِیی دروغین بود

دنیا به آخر رسید!

همان روز که تو رفتی ...

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

می دانم خیلی غلط می کند

ولی چه کنم ...؟

دِلم تو را می خواهد ...

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایا ...

آدم خلق کردی یا تخم مرغ !؟

چرا همه تو زرد از آب، در میان ؟؟

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا

از هر چه هست غیر تـــو، بیزار کرده است ...

 

 

دلتنگم، برای کسی که مدت هاست

بی آنکه باشد

هر لحظه زندگی اش کرده ام ...

 

دلتنگی را چگونه هجی کنم!

تا دَرک کنی چهار ستونِ بدنم

زیرِ سنگینیش تا خورده است !!!

 

 

دلتنگی هایم را زیر بغل زده ام

نشسته ام در انتظارِ روزهایِ مبادا

سهمِ من، از تو

همین دلتنگی هایست

که بی دعوت می آیند

و ...

خیالِ رفتن ندارند !!!

 

نوشته شده در ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

پشتِ میز قمار، دلهره عجیبی داشتم

برگی حکم داشتم

و دیگر هر چی بود ضعیف وپایین

بازی شروع شد

حاکم او بود و من، محکوم

همه برگهایم رفتند و سربرگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد

من، بالاتر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمدم، با حکم عشوه و ناز برید

و حکم آمد از جنس چشمِ سیاهش

زندگی ....

حکمِ پایین من بود

                      و من ...

                             باختم...

نوشته شده در ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

دل، اتفاقی ترین اشتباه دنیاست ...

بسته می شود ، آنجا که نباید

و کنده می شود از جایی که نباید ...

 

 

شکستن دل، به شکستن استخوان دنده می ماند ...

از بیرون همه چیز رو به راه است ...

اما هر "نفس"

درد است که میکشی ...

 

نوشته شده در ۱۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

اگر خطا نکنم عطر، عطرِ یار من است

کدام دسته گل امروز بر مزار من است ؟؟

نوشته شده در ۱٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

می خوام امشب پای پیاده، تا ته دنیا برم

برم از خدا بپرسم کی تو رو گرفت ازم ؟؟؟

نوشته شده در ۱٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تلخی این روزهایم را ببخشید ...

دیگر قندی در دلم آب نمی شود !!!

نوشته شده در ۱٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

هیس...

حواس تنهایی ام را ،

با خاطراتِ

با تو بودن

پرت کرده ام ...

بگو کسی حرفی نزند ...

بگذار ،

لحظه ای آرام بگیرم ...

نوشته شده در ۱٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تو هم شده ای  انقلاب زندگی من ...

حالا هر آنچه در زندگی من است تاریخ دار شده ...

قبل از " تــو " ... بعد از " تــو " ...

نوشته شده در ۱٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

از نبودنت گلایه ای نیست،

تو مقصر نبودی...

من عاشق نیستم ...

وگرنه هزار و یک راه بود برای پابند کردنت ...

نوشته شده در ۱٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تمام روز میخندم

تمام شب یکی دیگم

من از حالم به این مردم

دروغای بدی میگم ...

نوشته شده در ٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

به جرم وسوسه ، چه طعنه ها که نشنیدی حوا !

پس از تو همه تا توانستند

آدم شدند ...

چه صادقانه حوا بودی ...

 

حوا بودن، تاوان سنگینی دارد

وقتی آدم ها برای هر دم و بازدم هوا نیاز دارند ...

 

چه فرقی می کند وسوسه سیب یا حوا !!!

برای کسی که آدم نیست ؟؟؟

نوشته شده در ٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نمی دانم به مسافر دل بستم

یا ...

مسافر شد، آنکه به او دل بستم !!!

نوشته شده در ٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

امروز روز توست، روزِ میلادت

دنیا تبسم کرده است امروز با یادت

امروز بی شک آسمان آبی ترین آبیست

چرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیست

دنیا جونم، عزیز دلم "تولــــــدت مبـــــارک" ماچ

امیدوارم مزرعه ی زندگیت، همواره پر از محصولِ موفقیت و شادی باشه. هورا

نوشته شده در ٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خدایا !!!

دخلم با خرجم نمی خواند...

کم آورده ام ...

صبری که داده بودی تمام شد،

ولی دردم همچنان باقیست !!!

بدهکار قلبم شده ام !

می دانم شرمنده ام نمی کنی ...

باز هم صبر میخواهم ...!

نوشته شده در ٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

گاهی

هوس میکنم در آغوشت حل شوم !

با همه سردیت،

هنوز

برایم گرمترین حسِ دنیایی ...!

نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نگو شباهتی نیست بین ما...

بختم، شبیه چشم های توست؛ سیـــــاه !

نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

دست خالی حکم کردم برایت

گفتم: خشت

بلکه، دانه دانه جمع کنیم و خانه را بسازیم

آس حکم دستمان نبود ...

خدا خوب بُرمان نزده بود !

نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

من، سوگوارِ نبودنت نیستم

من، شرمسارِ این همه تحملم!

نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خواستی دیگر نباشی ...

آفرین! چه با اراده ...

لعنت به دبستانی که تو از درسهایش

فقط تصمیم کبری را آموختی...

لــعنت !!!

نوشته شده در ٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

هیچ کَــــس نفهمید، که زلیـــخا مــَــرد بود!

مردانــگی می خواهد

 مانـــدن، پـــای عشــــقی 

 که تو را

 "پــــس میزند" ...

نوشته شده در ٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

این شب ها چشم های من خسته است

گاهی اشک، گاهی انتظار...

این، سهم چشم های من است !

نوشته شده در ٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

یه "دوستت دارم" هایی هست که میدونی دروغه ها !!!

اما قلبت واسه باورش به عقلت التماس می کنه ...

نوشته شده در ٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

از یه جایی به بعد

 مرضِِ چک کردن موبایلت خوب میشه

حتی یه وقتایی یادت میره گوشی داری

دیگه دلشوره نداری که گوشیتو جا بزاری

یا اس ام اسی بی جواب بمونه

دیگه دوس نداری هیچکسو به خلوت خودت راه بدی

حتی اگه تنهایی کلافت کرده باشه...

از یه جایی به بعد 

وقتی کسی بهت میگه دوست دارم

لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

از یه جایی به بعد

هر روز دلت برای یه آغوشِ امن تنگ میشه

اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی

حرفی واسه گفتن نداری

ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی

و میری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد ...

 

نوشته شده در ٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

گاهی سخت می شود...

دوستش داری و نمی داند ،

دوستش داری و نمی خواهد ،

دوستش داری و نمی آید،

دوستش داری و سهم تو از بودنش ،

فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت

دوستش داری و سهم تو

از این همه، فقط تنهایی ست !!!

نوشته شده در ٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم ...

ببین؛ این دیوارِِ لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد؛

خوش به حال تو که خودت را راحت کردی،

تنها، یک خط کشیدی...

آن هم روی من !!!

نوشته شده در ٤ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

شادیهایم هدیه به تو، کم بودنش را بر من خرده مگیر؛

این تمامِ سهم من از دنیاست... 

خیلی خوشحالم که یه دوست بامرام مثل تو دارم. چشمک

"تولدت مبارک" دوستم.هوراهورا

 امیدوارم 120 ساله بشی و سال دیگه با هستی کوچولو جشن بگیری.نیشخندقلب

نوشته شده در ٤ تیر ۱۳٩٢ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

مشروب ؟! نه ممنونم ...

سیگار ؟! نه ممنونم ...

ماری جو آنا ؟! نه ممنونم ...

دیازپام ؟! نه ممنونم ...

مسافرت ؟! نه ممنونم ...

من، فقط به آغوشی برای آرامش نیاز دارم ...

نوشته شده در ٤ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

به اندازه تمام بودنت، بعد از رفتنت، نابودم کردی !

 

یک نفر دهان خاطرات را ببندد، نمی خواهم بشنوم ...عذابم میدهند!

 

یادآور سوره توبه ای برایم ... بی بسم الله آمدی و به توبه کردنم انداختی ...

 

آلزایمر می تواند بهترین بیماری جهان باشد تا هر ثانیه یادم نیفتد که نیستی...

 

 

 

نوشته شده در ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

درد میکشم، درد ...

هم تلخ است هم ارزان و هم گیراییش بالاست ...

هم اینکه تابلو نمی شوم...

رفیقی که مرا به درد مُعتاد کرد،

ناباب نبود

اتفاقاً، بابِ باب بود!

فقط نگفته بود که ماندنی نیست

همین ... 

 

نوشته شده در ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

بــرگــرد...

یادت را جــــا گذاشتی

نمیخواهم عمــــری به این امیــــد باشم

که برای بردنش برمیــــگردی ...

نوشته شده در ٢٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

زندگی ...

کلاهت را به هوا بینداز

 که من دیگر

جانِ بازی کردن ندارم

تو بُردی!

نوشته شده در ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تو مثل زمین قدرت جاذبت، فوق العادست ...

اما؛ کاش از پستی بلندی هاش

پست بودن را یاد نمی گرفتی ...

نوشته شده در ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تا جایی که من یادم می آید، تو ترکم کرده ای!

پس چرا استخوان های من از درد تیر می کشند !!!

نوشته شده در ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

زیر آوارِ آخرین حرفت، جا مانده ام!

لعنتی... نمی دانی "خداحافظت" چند ریشتر بود ...!

نوشته شده در ٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

چقدر دوستت داشتم...

چقدر نفهمیدی ...

نمیگویم زیباترین، اما تو ...

مهربانترین آدم زندگیت را از دست دادی ...

نوشته شده در ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

چه سر به راه است....

دلتنگی را می گویم!

از گوشه ی دلم جُم نمی خورد...

نوشته شده در ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

اگر دیوانگی نیست، پس چیست ؟

وقتی در این دنیا به این بزرگی...

دلت...

فقط هوای یک نــــــــــــفر را می کند ...!

نوشته شده در ٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

برای اینکه هنوز به تــــــــو فکر می کنم...

برای اینکه هنوز نگـــــــــــرانت میشم....

هنوز....

دلتنگت میشم....

و....

هنوز دوستت دارم....

از خودم متــــــــــــنفرم...!

نوشته شده در ٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

همه گفتند او که رفت؛ زندگی کن!

ولی کسی درک نکرد که "او"...

خودِ زندگـــــــــــی ام بـــــــــود....

نوشته شده در ٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

"چشــــــــــمهایم "را میبندم

کور بودن  را به

دیدن جــــــــــای خالیـــــــــــــــــت ترجیح می دهم...

نوشته شده در ٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

از روی کینه نیست اگر، خنجر به سینه ات میزنند!

این مردمان تنها به شرط چاقو دل می برند....

نوشته شده در ٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

فرقی نمیکنه دختر باشی یا پسر

همینکه با دل کسی بازی نکنی ، مَردی!!!

روز مرد مبارک...

نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

بهترین حس دنیا اینه که بفهمی

بلایی رو که سرت آورد، سرش آوردن...

نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

سخت است!

 اتفاقی را انتظار بکشی که خودت هم می دانی

در راه نیست... 

 

 

نوشته شده در ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

به سلامتیه اونی که فکر میکنیم تونستیم فراموشش کنیم ولی وقتی تنهاییم میبینیم  دلمون چقدرهواشو کرده!

 

به سلامتیه اونی که آرزو بود...

نفس بود...

آرامش بود...

رویا بود...

ولی خاطره شد...

بغض شد...

درد شد...

کابوس شد...!

 

 

به سلامتیه اون لامصبایی که از زندگیمون رفتن ...اما از این دل لعنتی نرفتن!

 

به سلامتیه اونایی که هیچ وقت نیستن... اما یه لحظه هم فراموش نمیشن!

 

به سلامتیه کسی که کمرمو شکست... اما هنوز دولا دولا دوسش دارم!

 

به سلامتیه اونایی که موندن زیر آواری که یه روزی فکر میکردن محکمترین تکیه گاهشون میشه !

 

به سلامتیه دل، که وقتی میشکنه صداش در نمیاد!

 

به سلامتیه اونی که نه با ماست، نه مال ماست اما... یادش همیشه با ماست!

 

به سلامتیه اونایی که از هر انگشتشون یه هنر میریزه:

میرنجونن...

میسوزونن...

میشکونن...

له میکنن...

نابود میکنن...

و سلامتیه اونایی که  جز دوست داشتن این موجودات هنرمند، با همه وجودشون؛ هنر دیگه ای ندارن !!

 

سلامتیه اون رفیقایی  که واسه دوستاشون، آچار فرانسه ن ولی ... حتی یه دونه انبردست هم پیدا نمیشه تا پیچای دلشونو شل کنه تا بلکه  کمتر بگیره و پیچای چشماشونو سفتر کنه تا کمتر چکه کنه !!!

 

 

به سلامتیه اشکهایی که توو خلوتم میریزه تا هر بی لیاقتی نبینتشون!

 

و به سلامتیه خودم که زیر بار این همه نامردی، هنوز دارم نفس میکشم !!!

 

 

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نابودی ِمن از آنجایی شروع شد که فهمیدم،

از میان این همه "بود"

من در آرزوی یکی ام که "نبود"

 

نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

در این زمین خاکی تو آدم نشدی...

می خواهم از حوا بودن انصراف دهم

خدایا!

مرا به بهشت بازگردان، دیگر هیچ سیب عشقی مرا وسوسه نخواهد کرد.

قول می دهم...

 

 

 

نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نه صدایش را نازک میکرد، و نه دستانش را آردی!

از کجا باید به "گرگ" بودنش شک میکردم !؟!

نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

بس که به پای تو نشستم؛ ایستادن را از یاد برده ام...

 

گاهی هوس میکنم در آغوشت حل شوم!

با همه سردیت هنوز،

برایم گرمـترین حـــــس دنیایــــــــــی...

نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

درد دارد وقتی میرود همه میگویند: دوستت نداشت

و تو نمی توانی به همه ثابت کنی که هر شب

 با عاشقانه هایش خوابت میکرد!

نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

باران که میبارد، چشمهایم با آسمان به تفاهم می رسند...

چه وجه اشتراک لطیفی است؛

هوای دل ِ من و این روزهای بارانی!!!

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

جناق میشکستیم و میگفتیم:

"یادم تو را فراموش"

امروز تمام استخوان هایم شکسته است 

ولی...

هنوز  فراموشت نکردم  بچم...

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

به زخـــــــــم هایم می نگری؟؟؟

درد ندارند دیـــــــــــــگر...

روزی که رفتـــــــــــی،

مرگ تمام دردهایم را باخود بــــــــــرد!

مُرده ها درد نمی کشند...

 

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

بچم !!!

اون طوریم که تو فکر میکنی نیست!

شاید روزی عاشقت بودم...!

ولی ببین...

بی تو هم زنده ام، هم زندگی میکنم.

فقط  گاهی در این میان،

یادت...

زهر میکند به کامم زندگی را

همین...

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

ببین...

منم مثل خیلی از عاشقا از تو یادگاری دارم

ولی یادگاری من با بقیه فرق داره!!!

یادگاری من از تو،

سینه ای پر از درد است...

 

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

خوشبختی، ملاقاتِ دوباره چشم های توست

حتی اگر در نگاهِ تو، تصویری از رویای با هم بودنمان نباشد...

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تو چه با صلابت حکم می دادی که، حواست را جمع کن ...

و من می ماندم که چگونه جمعش کنم، وقتی تمامش پیش تو بود!!!

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

زن که باشی،

عاقبت یه جایی، یه وقتی

به قول شازده کوچولو:

دلت اهلیهِ یه نفر میشه!...

و دلت،

 برای نوازش هایش تنگ می شود؛

حتی برای نوازش نکردنش!

 تو می مانی و دلتنگی ها،

تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تندتر می تپد.

سراسیمه می شوی،

بی دست و پا می شوی،

دلتنگ می شوی،

دلواپس می شوی،

دلبسته می شوی،

و می فهمی،

نمی شود "زن" بود و عاشق نبود ...

 

نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

کور باش بانو...

 نگاه که میکنی، می گویند: نخ داد!

عبوس باش بانو...

لبخند که می زنی، می گویند: پا داد!

لال باش بانو...

حرف که می زنی، می گویند جلوه فروخت!

شاید دست از سرمان بردارند... شاید!!!

 

نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

تنها چیزی که مقاومت یه زن رو میشکنه:

توو خالی از آب دراومدن کسی هست، که عاشقش بوده!!!

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

چقدر سنگین است، تکلیف زندگی بی تو...

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

باران که میبارد، دلم برایت تنگ می شود...

راه می اُفتم بدون چتر، من بغض میکنم، آسمان گریه...

 

فیزیک، بعدترها ثابت می کند در روزهای بارانی

جای خالی آدم ها بزرگتر می شود!!!

 

زمانی شعر میگفتم، برای غربت باران

                            ولی حالا خودم تنهاترم؛ تنهاتر از باران...  

 

این که چقدر از اون روزا گذشته یا چقدر هر دومون عوض شدیم 

یا اینکه هر کدوممون کجای دنیا ایستادیم،  اصلاً مهم نیست...

باز باران که ببارد، هر وقت که می خواهد باشد، باز دلم هوایت را میکند... 

 

 دیشب خدا آهسته در گوشم گفت:

دیگه بسه، باران هم  از اشک هایت خجالت می کشد...

 

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

من با تو زیر باران نرفته ام...

اما!!!

باران که میبارد، دلم برایت تنگ می شود...

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

و من، هنوز عاشقم

آنقدر که می توانم، هر شب

بدون آنکه خوابم بگیرد

از اول تا آخرِ

بی وفایی هایت را بشمارم

و دستِ آخر، همه را فراموش کنم...

 

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نه کسی منتظر است...

نه کسی چشم به راه...

نه خیالِ گذر از کوچه ی ما دارد ماه...

بین عاشق شدن و مرگ، مگر فرقی هست؟؟؟

وقتی از عشق، نصیبی نبری غیر از آه !!!

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

حالت تهوع، همیشه نشانه بارداری نیست !!

گاهی می خواهی...

تمام گذشته را بالا بیاوری ...

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

سکوت خواهم کرد، به احترام آن همه حرفی که در دلم مُرد؛

این روزا زیادی ساکت شده ام ...

نمی دونم چرا حرفام به جای گلو

از چشمانم بیرون می آیند !!!

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

نه اینکه زانو زده باشم ...

نه !!!

فقط "دلتنگی"، سنگین است ...

همین ...

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

Design By : Night Melody